آنکــه سامان غزلهایم از اوست / بی سر و سامانیم را حس نکـــرد. . .

تو...
 سلام...

دوست دارم عید امسالو توو شمال
باتو زندگی کنم..
تو واسه من میوه پوست بکنی و منم
رانندگی کنم..
میدونی چی دوست دارم
جاده ی شمالو با تو
من به تو ذل بزنم و تو تندتند
بخری سوغاتیا تو...

...........
..
این چند روز تهران بودم و یه جورایی شمال.. :)
خوب بود..حداقل یه چند روزی کلا به هیچیز فکر نکردم!
اینبارم با دوتا رفیقای همیشگی..با این دو نفر شاید نسبت فامیلی نزدیکی داشته باشم..ولی همیشه برا هم مثل سه تفنگدار آتوس،پورتوس،آرامیس...برای هم بودیم..شاید خیلی بیشتر از نوشته های دُوما باهم هستیم و رفیقیم..
نمیدونم اگه این 2نفر نبودن چیکار میکردم تو زندگیم..هرچند اینجا رو نمیخونن..ولی باید بگم خیلی دوسشون دارم..باید بگم که جاده ها مال ماست وقتی با همیم..
هرچند که شاید تا چند وقت آینده مجلس دامادی یکیشون باید برم..
امیدوارم اگه قرار به ازدواجش شد..خوشبخت بشه..همدیگه رو دوست دارن..امیدوارم اینطور بشه..
دیگه اینکه دلم برای همه تون تنگ شده بود.. :)
فردا صبح باید برم خدمت! :|

همین!

+ تاريخ جمعه 1393/05/10ساعت 21:50 به قلم سکوتِ خیس |

تو...
 سلام...

 

نفس تو سینه ی محراب حبس ِ
هوا بغضش گرفته ابر خسته اس
کی از دنیا دلش انقدر خون ِ
که حتی صبرشم از صبر خسته اس
حسین صفا

یه وقتایی از بعضیا انتظار داری..ولی به خاطر انتظاری که داری میخوره توو پَرت..نه به خاطر کارایی که اونا باید میکردن و نکردن!!به خاطر انتظاری که داشتی...
یه وقتایی هست که مثل الان..دقیقا مثل الان میخوای چیزی بنویسی هااا...لامصب نمیشه..نمیاد..کلمه پیدا نمیشه..
دلم از خیلی از دوستام گرفته..
خیلی چیزا رو فراموش کرده بودم و بهتر بگم فراموشی گرفتم..
ولی تا یکی یه حرفی میزنه..یا یجایی رو آدرس میگه و خاطره ازش تعریف میکنه...یهو یه چیزی میخوره تو سرت..یهو یه چیزایی یادت میاد..یهو دلت میخواد حرف بزنی..ولی خب نمیشه..
تف سربالاس..
واقعا به این نتیجه رسیدم که هرکس به فکر خودشه..من خر بودم و  هستم که این طوری زندگی نکردم و نمیکنم..نمیدونم..چی دارم مینویستم..
به قوله یکی زا بچه اینجا..میگه میبینم که قرصا اثر خودشو داشته! :)

دلتون بخواد یا نه خواد..خوشتون بیاد یا نیاد..دوست داشته باشین یا نداشته باشین..شما تو زندگی من هستین..
به یاد همتون هستم و دوستون دارم..

همین!

+ تاريخ دوشنبه 1393/04/30ساعت 22:30 به قلم سکوتِ خیس |

 

از شبهای قدر هم امسال چیزی نفهمیدیم.. :|
تنها یک چیز  اون هم آماده باش..
ای شب ها اگر سیمتون وصل شد با بالایی..یه دعایی هم برای من بکنین.. :)

شاید خبرای خوب برسه..بهم گفتن پست چی نزدیکه..شاید خبری هم برا من داشته باشه..

+ تاريخ پنجشنبه 1393/04/26ساعت 22:24 به قلم سکوتِ خیس |

 

خب دکتر آزمایشو دید و گفت مشکلی نیس..
فقط چند تا قرص داد و گفت بخور..
یه قرص زیر زبونی هم بهم داد و گفت حالت بد شد بخور..

نمیدونم چرا ولی گفت یک ماه بعد از اتمام سربازیت دوباره باید آزمایش بدی!! :-!
در کل امروز دارم میرم..
دیشب جاتون خالی تا ساعت 5 صبح توو طرقبه بودم.. :)
وقتی میرم سمت طرقبه احساس میکنم از همه ی جاش خاطره دارم..البته واقعا هم خاطره دارم..ولی هیچکدومشو یادم نمیاد..! :|
دکتر میگه یخورده روحیه خوش بودن نداری..
بهش گفتم واسه خوش بودن بهانه میخوام..هنوز پیدا نکردم..

تو رفتی بعد تو حالم
یه حالی مثل مردن بود
تو هم تنها شدی اما
کجا حالت مثل من بود
روزبه بمانی

همین!

+ تاريخ جمعه 1393/04/20ساعت 13:35 به قلم سکوتِ خیس |

تازه فهمیدم از این 3تا قرصی که دایی داده و هر بار که من رو هم میبینه میپرسه میخوری قرصاتو یا نه..
یکیش برا افسردگیه!!
دیشب دختر دایی رو دیدم میگم این چه قرصیه برا چه مشکلی میدن..
میگه برا کسایی که افسردگی دارن..یجور آرام بخشه!! :|

مثل این آدمای خمار شدم!! :دی
خوابم میاد..
امشب باید برم بیرون..باید یکسری کارا بکنم!! :)

+ تاريخ چهارشنبه 1393/04/18ساعت 16:20 به قلم سکوتِ خیس |

یه چندروزی هست که خیلی شعارگونه دارم زندگی میکنم!
فقط دارم شعار میدم..میگم این طوری و اونطوری ولی هیچ طوری عمل نمیکنم..یعنی نمیتونم..!
چندروزه دارم میرم بیمارستان و آزمایش..
دکتر گفته فقط شیر باید بخوری..!کم کم دارم نگران میشم..نگران مادر..نگران پدر..نگران خواهر..
البته بهترم..فقط گیج و منگ شدم!!مثل این خمارا..همش از این قرصا میدن و میگن بخور..یکی دو روزه نخوردم بهتر شدم!:)
تازه به نظرم اومده که مشکل از کجاس..از اینه که من چندوقتیه سیگار نکشیدم و ناپرهیزی کردم..و الا که تا قبلش همه چی آروم بود!!
دو دل شدم بکشم یا نکشم! :دی
فردا هم یه آزمایش دیگه و بعدش جوابش که پنجشنبه میاد و باید ببینیم چه مرگمونه!

به قول دوستی:
اگه بی شعور بازی در نمیاورد
الان بچه مون داشت روزه کله گنجشکی میگرفت...  :)

 

+ تاريخ سه شنبه 1393/04/17ساعت 11:20 به قلم سکوتِ خیس |

دیشب که هیچی نخوابیدم
نفسم بالا نمیومد!!مثل این فیلما!!
فکر میکنم دلم داشت خودشو به این ور اون ور میزد..سرم گیج میرفت و چشمام سیاهی!!
انگار که دلم میخواس بگه د لامصب بذار یه چیزی بگم..
الان دقیقا نمیدونم آرامش قبل از توفانم یا بعدش..اصلا نمیدونم شایدم توو خود توفانم!

میخوام بنویسم..یعنی انگشتام مینویسن..ولی تا میام به خودم باز دستم رو میذارم رو دکمه ی بک اسپیس!

 

+ تاريخ دوشنبه 1393/04/16ساعت 10:31 به قلم سکوتِ خیس |

 

یه چند روزی هست که اوضاع جسمیم خوب نیس..
تا الان فکر میکنم بالای 5 تا آمپول جورواجور تو 5 روز زدم!!
شاید یه چند روزی استعلاجی بگیرم..:|
دیشب با یکی از بچه ها ساعت 3 رفتیم با موتور آمپول زدم!خیلی حال داد قسمت موتور سواریش!! :)
یخورده خسته ام..به قول دوستان:
دیگه نمیکشه..

+ تاريخ پنجشنبه 1393/04/12ساعت 22:37 به قلم سکوتِ خیس |

 

من حالم خرابه و بازم داره میسوزه قلب من
روبه روم سرابه و سوال بی جوابه و سوءظن..

پ.ن.
پشت این سکوت من،یه دنیا فریادِ از خستگی
از همه بریدمو،به انتها رسیده این زندگی...

پ.ن. تابستان 91 - باغ گیلاس محمد.ع - طرقبه - عکاس ابراهیم.ع

همین!

+ تاريخ شنبه 1393/03/31ساعت 16:57 به قلم سکوتِ خیس |

جز خنده هایی که ازم دریغ کردی
این زندگی هیچ چیز جذابی نداره

دلتنگ نیستی و نمی دونی چه سخته
یه خاطره تو جمع اشکت رو درآره

 

همین!

+ تاريخ شنبه 1393/03/24ساعت 21:52 به قلم سکوتِ خیس |

تو...
 سلام... 

میخوام باور کنم رفتی
میخوام خالی شم از رویات
همش چشامو می بندم
شاید یادم بره چشمات...

 

.....
خیلی وقته که دستم به نوشتن نمیره..دلم برای خیلی ها تنگ شده و خیلی کارا!
اینجا دلگیره..شاید چندوقت دیگه یه مرخصی بگیرم..هرچند حس و حال مرخصی رو هم ندارم..
شاید 29 م بگیرم..
جلوم از ویسکی و شامپاین و این چیزا زیاده..ولی حتی حس و حال اینا رو هم ندارم و توو مودم نیس!
تنها چیزی که مونده برام و باهم هست همین وینستون سیلور...
بهم زنگ زده ر. میگه فلانی میخواد طلاق بگیره گفته شماره مجید رو بده میخوام باهش صحبت کنم!!
وقتی شنیدم جا خوردم!!

انگار همین دیروز بود بهش مشاوره میدادم که چی بخونه و چیکار کنه تا دانشگاه قبول بشه!!حالا اون دختر شده خانم!!
چه قدر زود میگذره..
کاش خدمت هم همینطور میگذشت..

فعلا
همین!

+ تاريخ سه شنبه 1393/03/20ساعت 22:10 به قلم سکوتِ خیس |

تو...
 سلام...

بگو چیکار کنم با اون خیابونی
که می گفتی بهش دستام و مدیونی
بگو چیکار کنم با خاطراتی که
پر لبخند و عکس و شعر موزیکه

سونیکا مکاری پور

....

تا آخر هفته مرخصی ام...
باید برم جواب آزمایشا و تست ورزشی که دادم بگیرم..
حوصله ش رو ندارم..اما مادر اصرار داره..
امروز یه دوستی بهم گفت که اینطوری که حرف میزنی باورم میشه پیر شدی!
من خیلی وقت این حس رو دارم..
اِکو قلب و نفس نفس زدنام با یکم دوییدن همین رو دمه گوشم میگه..بعضی وقتا هم این حس یقه ی قلب رو میگیره..
اون موقع س که دمه گوشم داد میزنه..

همین!

+ تاريخ سه شنبه 1393/02/30ساعت 22:51 به قلم سکوتِ خیس |

 

نگو خاطره، خاطراتم عذابه
نگو دل، دلم با دلت بی حسابه
نگو آرزو، آرزو هام سرابه
نگو عشق، که خیلی حالم خرابه..

..........
..
سکوت خیس هم سوت و کور شده..
باید یه فکری به حالش کنم
میام و بزور اینترنت پیدا میکنم..اما نمیدونم چی بنویسم..
اینروزا داره میگذره..

همین!

+ تاريخ جمعه 1393/02/26ساعت 12:8 به قلم سکوتِ خیس |

تو...
 سلام...


روزا که میگذرن..اما محاله که حسم عوض بشه
آخه هر شب یه ذره شعر روح خرابمو..سمت تو میکشه...

......
دستو دلم به نوشتن نمیره..یکی دوباری اومدم..اما چیزی ننوشتم..!
این آهنگ رو دیشب وقتی که توو شهر گشت میزدیم یه ماشینی کنار ما نگه داشت پشت چراغ..خاطره های زیادی از این ترانه دارم..شاید خیلیا نمیدونن که چی دارم میگم..ولی بدجوری ریخت من رو بهم..و اون لحظه ای که سرهنگ با اشاره به اون میگفت که کمش کنه و من فقط مثل فیلم تلقین حاله ای از ماشین و دست سرهنگ رو میدیدم..!

اینجا مورد دعوا خانوادگی زیاده...
آخر همش خیانته..که همش من رو یاد یک چیز میندازه..

دلم برای همتون تنگ شده..یه خبرایی و زمزمه هایی هست که شاید بتونم ادامه خدمت رو برم مشهد..

همین!

+ تاريخ شنبه 1393/02/20ساعت 19:42 به قلم سکوتِ خیس |

تو...
 سلام...

کسی که عطر تو را زده بود
در خیابان از کنارم گذشت!

و این یعنی: قتل غیر عمد. . .

پ.ن.1.نویسنده ش رو نمیدونم..فقط میدونم یکی این رو به من گفت..!
پ.ن.2.دارم میرم..ساعت 6 حرکت...دلم برای همتون تنگ میشه..هرچند اونجا هم نت گیر میاد..ولی خب..شاید برای بعضی ها زود میگذره..ولی برای من دیر میگذره..منظورم این مرخصی ها نیست ها!! :)
میرم..تا ببینم چی منتظرمه..چه تجربه ی جدیدی..چه حسه جدیدی..نمیدونم..

مرسی..
وقتی که نداشتم به خیلیا حسی
انرژیا رسید..
امیر مقصودلو

همین!

+ تاريخ جمعه 1393/02/12ساعت 17:0 به قلم سکوتِ خیس |