آنکــه سامان غزلهایم از اوست / بی سر و سامانیم را حس نکـــرد. . .

تو...
 سلام...

 

بعضی وقتا آدم به یه چیزایی فکر میکنه!چیزایی که شاید دلش نخواد ولی میاد توو فکرش!!
لذت بخش میشه وقتی گشت 2 ساعت زود تر تموم میشه و تو وقت داری که شب جمعه بری بیرون و یه دوری بزنی!
اینکه با یکی از دوستای خدمت بری کافی شاپ نیمکت که هر موقع وقت کردی رفتی اونجا!
مثل همیشه یه قهوه ی فرانسه...دوستت هم بدونه اینکه خورده باشه بگه منم فرانسه..!
بعد توو حال و هوای بازی فوقتبال باشی و به تلوزیون نگاه کنیو بعد دوستت که صندلی دست چپی نشسته بزنه به پات و اشاره کنه به سمت راستت و کالری بسوزونی و گردنت رو بچرخونی به راست و ببینی یه خاونم جوون نشسته با یه آرایش متوسط رو به بالا!!تنها و داره کافه گلاسه میخوره..!و تا نگاهش میکنی چشماش رو به یه جهت دیگه خیره کنه و انگار نه انگار قبلش ذل زده بوده!اینکه این خانوم جوون با یه حلقه توو دستش چرا تنها اومده کافی شاپ؟!
اینکه نگاه کنی به تلوزیوون و ببینی که استقلال باخته و ناراحت بشی.. :|
ناراحت از اینکه میشد 6 تا بخوره... ولی سپاهاننتونست موقعیت هاشو گل کنه!!
اینکه از کافی شاپبیای بیرون و به سمت مقصد در حرکت باشی و بعد دوستت بگه میخواد با تلفن صحبت کنه و یه جایی که آب نمای ساده ای داره بشینی و اون بره اونورتر و صحبت کنه..و تو به یه خانواده 3 نفره ذل بزنی که کنار آب نشستن و یه دختر کوچولو دارن و این دختر با پایین اومدن آب بره جلو و وقتی آب میپاشه تو صورتش بدو بود بپره تو بغل مادرش و این کار رو چند بار تکرار میکنه..اینکه ببیشنی پدرش داره نگاهش میکنه و میخنده...که خوشبختی رو توو چشماش و تو لبخنداش ببینی..
که از اونجایی که آب نما جلو یه بانک زده شده یه موتوری رو ببینی که با زن و بچه ی کوچکش نگه میداره جلو بانک و پیاده میشن و مرد خونواده رو ناه میکنن که داره میره سمت عابر بانک..میره و بعد از چند لحظه ی کوتاه برمیگرده..قیافه ش یه جورایی عبوسه و سوار میشن و میرن..
شاید منتظر یه پولی بوده که براش بریزن و هنوز نریختن!شاید منتظر یارانه هاس..
امشب نمیدونم چرا این چیزا رو دارم مینویسم اونم ساعت 0230 بامداد 24 مرداد ماه!
تازه از بازدید شبانه اومدم و دوست داشتم یخورده بنویسم..
ساعت 0200 اومدم و دوستم هنوز بیداره.!الان رفته آبجوش بیاره تا چای کیسه ای کافور دار بخوریم با هم...!!
بنده خدا..یادم رفت بهش بگم سر شب..هنوز مثل جغد بیداره و مجله میخونه!
بهم میگه چی تو قهوه  بوده مگه؟؟؟

به هر حال منتظریم آب جوش بیاره و یه چای بخوریم و بخوابیم!! :)
بعد از یک ربع اومده میگه من چای نمیخورم!!2 تا فحش هم داد!! :دی
بنده خدا کلافه شده..
هنوز ساعت 0300 صبح و بیداره..من کم کم بگیرم بخوابم که باید برم سرهنگ رو بردارم و بریم بازدید از یکی از پاسگاههای دور...آهنگ جدید چاوشی هم زیباس اونم با شعر پناهی..مخصوصا این قسمتش..:
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی...

یاد دوستای خوب با من هست..:)
   در پناه اهورا...

همین!

+ تاريخ جمعه 1393/05/31ساعت 21:51 به قلم سکوتِ خیس |

 

هر روز پاییزه
هر هفته پاییزه
هر ماه پاییزه
هر سال پاییزه

 

همین!

+ تاريخ چهارشنبه 1393/05/22ساعت 21:20 به قلم سکوتِ خیس |

تو...
 سلام...

بی تو حالم خوش نیس
همه رو رنجوندم
تو که نیستی ببینی
بین زمین و هوا موندم!!

..........
..
هر روز بیشتر از دیروز دارم از کثافت کاری هایی که داره توو این نظام و مملکت میشه باخبر میشم و دیوونه م میکنه که نمیتونم کاری کنم..
نقویان خوب حرفی میزنه که میگه روزگار روزگار گول زدنه!سعی کن زود ایمان نیاری که اگه زود ایمان اوردی مجبوری که دنبال بری..!
فاتحه ی دینه محمد رو خوندین..
نمیدونم چرا همچین چیزایی دارم مینویسم!!میخواستم بیام چیزه دیگه ای بنویسم..اما یهو اینا رو نوشتم!
به یاده همتون هستم..

همین!

+ تاريخ دوشنبه 1393/05/13ساعت 21:45 به قلم سکوتِ خیس |

تو...
 سلام...

دوست دارم عید امسالو توو شمال
باتو زندگی کنم..
تو واسه من میوه پوست بکنی و منم
رانندگی کنم..
میدونی چی دوست دارم
جاده ی شمالو با تو
من به تو ذل بزنم و تو تندتند
بخری سوغاتیا تو...

...........
..
این چند روز تهران بودم و یه جورایی شمال.. :)
خوب بود..حداقل یه چند روزی کلا به هیچیز فکر نکردم!
اینبارم با دوتا رفیقای همیشگی..با این دو نفر شاید نسبت فامیلی نزدیکی داشته باشم..ولی همیشه برا هم مثل سه تفنگدار آتوس،پورتوس،آرامیس...برای هم بودیم..شاید خیلی بیشتر از نوشته های دُوما باهم هستیم و رفیقیم..
نمیدونم اگه این 2نفر نبودن چیکار میکردم تو زندگیم..هرچند اینجا رو نمیخونن..ولی باید بگم خیلی دوسشون دارم..باید بگم که جاده ها مال ماست وقتی با همیم..
هرچند که شاید تا چند وقت آینده مجلس دامادی یکیشون باید برم..
امیدوارم اگه قرار به ازدواجش شد..خوشبخت بشه..همدیگه رو دوست دارن..امیدوارم اینطور بشه..
دیگه اینکه دلم برای همه تون تنگ شده بود.. :)
فردا صبح باید برم خدمت! :|

همین!

+ تاريخ جمعه 1393/05/10ساعت 21:50 به قلم سکوتِ خیس |

تو...
 سلام...

 

نفس تو سینه ی محراب حبس ِ
هوا بغضش گرفته ابر خسته اس
کی از دنیا دلش انقدر خون ِ
که حتی صبرشم از صبر خسته اس
حسین صفا

یه وقتایی از بعضیا انتظار داری..ولی به خاطر انتظاری که داری میخوره توو پَرت..نه به خاطر کارایی که اونا باید میکردن و نکردن!!به خاطر انتظاری که داشتی...
یه وقتایی هست که مثل الان..دقیقا مثل الان میخوای چیزی بنویسی هااا...لامصب نمیشه..نمیاد..کلمه پیدا نمیشه..
دلم از خیلی از دوستام گرفته..
خیلی چیزا رو فراموش کرده بودم و بهتر بگم فراموشی گرفتم..
ولی تا یکی یه حرفی میزنه..یا یجایی رو آدرس میگه و خاطره ازش تعریف میکنه...یهو یه چیزی میخوره تو سرت..یهو یه چیزایی یادت میاد..یهو دلت میخواد حرف بزنی..ولی خب نمیشه..
تف سربالاس..
واقعا به این نتیجه رسیدم که هرکس به فکر خودشه..من خر بودم و  هستم که این طوری زندگی نکردم و نمیکنم..نمیدونم..چی دارم مینویستم..
به قوله یکی زا بچه اینجا..میگه میبینم که قرصا اثر خودشو داشته! :)

دلتون بخواد یا نه خواد..خوشتون بیاد یا نیاد..دوست داشته باشین یا نداشته باشین..شما تو زندگی من هستین..
به یاد همتون هستم و دوستون دارم..

همین!

+ تاريخ دوشنبه 1393/04/30ساعت 22:30 به قلم سکوتِ خیس |

 

از شبهای قدر هم امسال چیزی نفهمیدیم.. :|
تنها یک چیز  اون هم آماده باش..
ای شب ها اگر سیمتون وصل شد با بالایی..یه دعایی هم برای من بکنین.. :)

شاید خبرای خوب برسه..بهم گفتن پست چی نزدیکه..شاید خبری هم برا من داشته باشه..

+ تاريخ پنجشنبه 1393/04/26ساعت 22:24 به قلم سکوتِ خیس |

 

خب دکتر آزمایشو دید و گفت مشکلی نیس..
فقط چند تا قرص داد و گفت بخور..
یه قرص زیر زبونی هم بهم داد و گفت حالت بد شد بخور..

نمیدونم چرا ولی گفت یک ماه بعد از اتمام سربازیت دوباره باید آزمایش بدی!! :-!
در کل امروز دارم میرم..
دیشب جاتون خالی تا ساعت 5 صبح توو طرقبه بودم.. :)
وقتی میرم سمت طرقبه احساس میکنم از همه ی جاش خاطره دارم..البته واقعا هم خاطره دارم..ولی هیچکدومشو یادم نمیاد..! :|
دکتر میگه یخورده روحیه خوش بودن نداری..
بهش گفتم واسه خوش بودن بهانه میخوام..هنوز پیدا نکردم..

تو رفتی بعد تو حالم
یه حالی مثل مردن بود
تو هم تنها شدی اما
کجا حالت مثل من بود
روزبه بمانی

همین!

+ تاريخ جمعه 1393/04/20ساعت 13:35 به قلم سکوتِ خیس |

تازه فهمیدم از این 3تا قرصی که دایی داده و هر بار که من رو هم میبینه میپرسه میخوری قرصاتو یا نه..
یکیش برا افسردگیه!!
دیشب دختر دایی رو دیدم میگم این چه قرصیه برا چه مشکلی میدن..
میگه برا کسایی که افسردگی دارن..یجور آرام بخشه!! :|

مثل این آدمای خمار شدم!! :دی
خوابم میاد..
امشب باید برم بیرون..باید یکسری کارا بکنم!! :)

+ تاريخ چهارشنبه 1393/04/18ساعت 16:20 به قلم سکوتِ خیس |

یه چندروزی هست که خیلی شعارگونه دارم زندگی میکنم!
فقط دارم شعار میدم..میگم این طوری و اونطوری ولی هیچ طوری عمل نمیکنم..یعنی نمیتونم..!
چندروزه دارم میرم بیمارستان و آزمایش..
دکتر گفته فقط شیر باید بخوری..!کم کم دارم نگران میشم..نگران مادر..نگران پدر..نگران خواهر..
البته بهترم..فقط گیج و منگ شدم!!مثل این خمارا..همش از این قرصا میدن و میگن بخور..یکی دو روزه نخوردم بهتر شدم!:)
تازه به نظرم اومده که مشکل از کجاس..از اینه که من چندوقتیه سیگار نکشیدم و ناپرهیزی کردم..و الا که تا قبلش همه چی آروم بود!!
دو دل شدم بکشم یا نکشم! :دی
فردا هم یه آزمایش دیگه و بعدش جوابش که پنجشنبه میاد و باید ببینیم چه مرگمونه!

به قول دوستی:
اگه بی شعور بازی در نمیاورد
الان بچه مون داشت روزه کله گنجشکی میگرفت...  :)

 

+ تاريخ سه شنبه 1393/04/17ساعت 11:20 به قلم سکوتِ خیس |

دیشب که هیچی نخوابیدم
نفسم بالا نمیومد!!مثل این فیلما!!
فکر میکنم دلم داشت خودشو به این ور اون ور میزد..سرم گیج میرفت و چشمام سیاهی!!
انگار که دلم میخواس بگه د لامصب بذار یه چیزی بگم..
الان دقیقا نمیدونم آرامش قبل از توفانم یا بعدش..اصلا نمیدونم شایدم توو خود توفانم!

میخوام بنویسم..یعنی انگشتام مینویسن..ولی تا میام به خودم باز دستم رو میذارم رو دکمه ی بک اسپیس!

 

+ تاريخ دوشنبه 1393/04/16ساعت 10:31 به قلم سکوتِ خیس |

 

یه چند روزی هست که اوضاع جسمیم خوب نیس..
تا الان فکر میکنم بالای 5 تا آمپول جورواجور تو 5 روز زدم!!
شاید یه چند روزی استعلاجی بگیرم..:|
دیشب با یکی از بچه ها ساعت 3 رفتیم با موتور آمپول زدم!خیلی حال داد قسمت موتور سواریش!! :)
یخورده خسته ام..به قول دوستان:
دیگه نمیکشه..

+ تاريخ پنجشنبه 1393/04/12ساعت 22:37 به قلم سکوتِ خیس |

 

من حالم خرابه و بازم داره میسوزه قلب من
روبه روم سرابه و سوال بی جوابه و سوءظن..

پ.ن.
پشت این سکوت من،یه دنیا فریادِ از خستگی
از همه بریدمو،به انتها رسیده این زندگی...

پ.ن. تابستان 91 - باغ گیلاس محمد.ع - طرقبه - عکاس ابراهیم.ع

همین!

+ تاريخ شنبه 1393/03/31ساعت 16:57 به قلم سکوتِ خیس |

جز خنده هایی که ازم دریغ کردی
این زندگی هیچ چیز جذابی نداره

دلتنگ نیستی و نمی دونی چه سخته
یه خاطره تو جمع اشکت رو درآره

 

همین!

+ تاريخ شنبه 1393/03/24ساعت 21:52 به قلم سکوتِ خیس |

تو...
 سلام... 

میخوام باور کنم رفتی
میخوام خالی شم از رویات
همش چشامو می بندم
شاید یادم بره چشمات...

 

.....
خیلی وقته که دستم به نوشتن نمیره..دلم برای خیلی ها تنگ شده و خیلی کارا!
اینجا دلگیره..شاید چندوقت دیگه یه مرخصی بگیرم..هرچند حس و حال مرخصی رو هم ندارم..
شاید 29 م بگیرم..
جلوم از ویسکی و شامپاین و این چیزا زیاده..ولی حتی حس و حال اینا رو هم ندارم و توو مودم نیس!
تنها چیزی که مونده برام و باهم هست همین وینستون سیلور...
بهم زنگ زده ر. میگه فلانی میخواد طلاق بگیره گفته شماره مجید رو بده میخوام باهش صحبت کنم!!
وقتی شنیدم جا خوردم!!

انگار همین دیروز بود بهش مشاوره میدادم که چی بخونه و چیکار کنه تا دانشگاه قبول بشه!!حالا اون دختر شده خانم!!
چه قدر زود میگذره..
کاش خدمت هم همینطور میگذشت..

فعلا
همین!

+ تاريخ سه شنبه 1393/03/20ساعت 22:10 به قلم سکوتِ خیس |

تو...
 سلام...

بگو چیکار کنم با اون خیابونی
که می گفتی بهش دستام و مدیونی
بگو چیکار کنم با خاطراتی که
پر لبخند و عکس و شعر موزیکه

سونیکا مکاری پور

....

تا آخر هفته مرخصی ام...
باید برم جواب آزمایشا و تست ورزشی که دادم بگیرم..
حوصله ش رو ندارم..اما مادر اصرار داره..
امروز یه دوستی بهم گفت که اینطوری که حرف میزنی باورم میشه پیر شدی!
من خیلی وقت این حس رو دارم..
اِکو قلب و نفس نفس زدنام با یکم دوییدن همین رو دمه گوشم میگه..بعضی وقتا هم این حس یقه ی قلب رو میگیره..
اون موقع س که دمه گوشم داد میزنه..

همین!

+ تاريخ سه شنبه 1393/02/30ساعت 22:51 به قلم سکوتِ خیس |