X
تبلیغات
سکـوتِ خیـس...

آنکــه سامان غزلهایم از اوست / بی سر و سامانیم را حس نکـــرد. . .


باران تویی،به خاک من بزن
بازا ببین که بی مه تو من
حال پر زدن ندارم!

باران تویی به خاک من بزن
بازا ببین که در ره تو من
نفس بریده در گزارم!

چارتار


+ تاريخ جمعه 1393/01/22ساعت 20:41 به قلم سکوتِ خیس |

امروز با کلی تلاش سعی کردم بیام و سر بزنم..
یخورده خسته ام این روزها..هرچند هنوز توان دارم..
خوبه..
اینکه حذف بشن بعضی آدمها...من موافق اینم که بعضی ها ارزشش رو ندارن که به یادشون بیاری و باید حذف بشن..خوبه که دوستانم به این نتیجه رسیدن..!البته نمیدونم چرا نمیتونم و بلد نیستم باغچه ی خودم رو بیل بزنم!!
زمان..حلاله خوبیه..به شرطی که چیزی که میخوای حل بشه محلول باشه و بشه حلش کرد..
دوست ندارم کسی ازم خاطره ی بدی داشته باشه و همیشه سعی کردم که همه وقتی یادم میکنن ناراحت نشن..

بهم گفتن سکوتت رو بشکن..اما وقتی دروغایی که درباره م گفته شد و خیلی ها هم بهش دامن زدن و یه طرفه قاضی رفتن و حتی هویت من رو هم عوض کردن از شخصیت تا حتی سن!!و اینا برام خیلی سنگینه..
وقتی این تصمیم رو گرفتم هر روز دارم این سکوت رو با سیگار تسکین میدم..حتی به قیمت سوختن دلم و بالا رفتن رنج قرصای قلب و فشار خون..
پس باید این رو درک کرد که کسی که این معامله رو کرده سخت میشه این سکوت رو بشکنه...
این سکوت خیس شاید یه روزی خیلی چیزای ناگفته رو بگه..شاید هم نه..

به قول محسن چاوشی:
پشت هر ضرر باید استفاده ای باشه
باخت باید احساسه فوق و العاده ای باشه!!

من تجربه کردم..هیچ استفاده ای نبود..شاید هم این تنهایی استفاده ش باشه!نمیدونم..شاید هم من اشتباه میکنم و اشتباه کردم..ولی دیگه توان ندارم..میترسم این ضرر آخرش بشه زیان..

امشب باز باید بریم بازدید شبانه!!ساعت 12 شب به بعد میزنیم به دله پاسگاهای توو روستاها..
تک تکتون که میاین اینجا رو ازتون ممنونم..
به یاد همتون هستم..حتی کسایی که اینجا خیلی وقته نیومدن و نمیان و یا میان و خاموش میان..

همین!

+ تاريخ دوشنبه 1393/01/18ساعت 21:2 به قلم سکوتِ خیس |

تو...
 سلام...


توو چنگ اباری بهار افتادم و در نمیام
چشمامو سر زنش نکن از پسشون بر نمیام

پیر شدم توو این قفس یکم بهم نفس بده
رحم و مروتت کجاس جوونیامو پس بده..
حسین صفا

............

پ.ن.اول اینکه باید بگم بشدت این روزا دنبال اینترنت بودم ولی با اینکه انتقالیم درس شده بود و 250 تاییه مشهد هستم ولی گیر نمیومد!!
پ.ن.دوم اینکه اینروزها داره میگذره حالا یه خوب یا بد! موها هم داره سفید میشه حالا یا خوب یا بد!
پ.ن.سوم اینکه الان خیلی خوشحال شدم بخاطر اینکه یه دوسته خیلی قدیمی برام کامنت گذاشته و برگشته به وبلاگش...!امیدوارم این اومدنش همیشگی باشه..!:)
پ.ن. چهارم اینکه : آه فاتح قلبم فکرشم نمیکردی رام کردن این شیر کار ساده ای باشه
به زودی از چاوشی!



دیگه اینکه در اولین فرصت به همتون سر میزنم!! باید برم دیگه این یارو میخواد تعطیل کنه!!

همین!

+ تاريخ جمعه 1393/01/15ساعت 14:7 به قلم سکوتِ خیس


دوست دارم یه ساعتایی خودم رو بیکار بدونَم
زل بزنم از بالکن به خیابون،روشن کنم سیگار یه دونَم


پ.ن. دانلود: فایل صوتی

همین!

+ تاريخ پنجشنبه 1393/01/07ساعت 0:34 به قلم سکوتِ خیس |


این تیکه ها که بم میندازی خودم نوشتم روی کاغذ
چک نویساشم اون رو آ هس
دادمشون به خواننده ها
خوندن و رسیده آنن یجا
به گوش تو و امثال تو
کم نمیارم جلو بحثای تو..



پ.ن.
هنوزم بی ادبی
لات میشی وقتی که به شات میخوری!


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه 1393/01/06ساعت 17:7 به قلم سکوتِ خیس

تو...
 سلام...


سال نو رو به همتون تبریک میگم هرچند دیر ولی خب دیگه سال هنوز نوس!شاید برای من حداقل!ببخشید که هنوز نتونستم به خیلیا تون سر بزنم..در اولین فرصت..
یک بار دیگه و باز هم این جمله همیشگی:

لبخند بزن
بی لبخند تو
سال من نو نمی شود!

همین!

+ تاريخ سه شنبه 1393/01/05ساعت 3:39 به قلم سکوتِ خیس |



صدا صدایِ قلب نیست،
صدایِ پای توست..!
که شب ها در سینه ام میدوی..
کافی است کمی خسته شوی،

کافی است کمی بایستی. . .


همین!

+ تاريخ سه شنبه 1392/12/20ساعت 15:58 به قلم سکوتِ خیس


هنوز گرمای خونش توو اون شب سرد رو دستامه..
هنوز فکر میکنم باید محکم فشار بدم بادسته راستم بالای قلبش رو تا خون کمتر بره ازش..
هنوز ضربه ی نبضش رو کفه دستم حس میکنم..
هنوز دارم حس میکنم که نبضش داره هی آروم تر میزنه..
هنوز فکر میکنم باید با دسته چپم بزنم توو صورتش تا از هوش نره..
هنوز صداش توو گوشمه که میگه داره میسوزه..
هنوز ناله هاش و درد کشیدناش توو گوشمه..
هنوز جمله ش توو گوشم تکرار میشه که به مادر و پدرم بگو دوسشون دارم..
هنوز لحظه ی از هوش رفتنش و بسته شدن چشماش میاد جلو چشمام..
هنوز ضربه های آروم نبضش رو کفه دستم حس میکنم...
هنوز دستم لمسه که 3 ساعت دستم رو سینه ش گذاشتم و فشار دادم..
هنوز لحظه ای که با ماشین بردیمش گروهان جلو چشمامه..
هنوز صدای کسی که بعد از 2روز گفت که رفت،توو گوشمه..

هنوز گرمای خونشو  رو دستام حس میکنم..

همین!

+ تاريخ یکشنبه 1392/12/18ساعت 16:55 به قلم سکوتِ خیس

تو...
 سلام...


چند روزی هست که اومدم!
ولی حس و حال نوشتن نداشتم..
خانواده که به صورت دسته جمعی رفتن کربلا و من نتونستم خداحافظی کنم..
فردا ایشاا... میان!
مجلس عقد بهترین دوستم هم نتونستم برم..
...
.
انگار همین دیروز بود..!
مشخصه ای روی بدنتان که مختص خودتان باشد تا بتوان شما را از روی آن تشخیص داد را بنویسید:
1.خال کوچک روی بازوی چپ از داخل2.خال کوچک روی قسمت شانه و گردن سمت چپ3.ماه گرفتگی کوچک روی پاشنه ی پای راست4.جای زخم و بخیه روی بازوی چپ..
....
 
فکرش رو بکن که اولین چیزی که میرسی مشهد و میخری یه بسته مالبرو قرمز باشه..!بعد یه پیتزا سفارش بدی و با پیک بفرستن و یه چای ایرانی اصل دم کنی..
اما تنها چیزی که تا الان دست خورده باشه فقط اون بسته ی مالبرو باشه..
پیتزا که خشک شده به گمونم..!

فکرش رو بکن که روز بهت خبر موافق با انتقالیت رو بدن..و بعد از ظهر بری ک-م-ی-ن...شب ساعتای 2:10 دقیقه ی بامداد درگیری پیش بیاد..و یکی از دوستات که کنارته زخمی بشه..تا وقتی که سپیده بزنه کنارت خون بریزه و نتونی جلو خونریزیش رو بگیری..از هوش بره..ببرنش بعد از چند ساعت بیمارستان..بره توو کما..بعد از 2 روز برای همیشه بره..
فکرش رو بکن که با این همه فشار..به یک س.ب.ا.ز صفر که فقط 18 یا 19 سال سن داره..که قصد ازدواج داره و نشون کرده هم دیگه ان..که قراره بره مرخصی و عقد کنه..خبر بدن بهش که نامزدش سرطان داره..
و تو باید با این همه فشار که روته بهش روحیه بدی..کنارش باشی و نذاری زیاد بره توو خودش تا یوقت کاری دسته خودش نده...
تا یه وقت نشه مثل ماجرای برجک لیلا!
که نشه ماجرای س.ر.ب.ا.ز.ی که بعد از تماس تلفنی..بره توو برجکه محل استقرارش..و رگ خودش رو بزنه..با انگشت خونیه خودش بنویسه لیلا و یه پنجه ی خونی هم کنارش بزنه و وقتی رفتن بالا سرش ببینن تموم کرده..

بد بودن درجه داشتن اونجا اینه که مسئولیت داری..هرچند مسئولیت پذیری به درجه نیست..ولی وقتی داشته باشی مسئوله یه سری کارا میشی..
و الا میشه ماجرای 5 نفر م . ر . ز بان که توو حوزه ای که من هم قبلا اونجا بودم که بهش میگن (خ.و.ن.ه ب.و.ل.و.ک.ی)..توو روز روشن بدونه حتی یه تیر دستگیر میشن..

وقتی داشتم میومدم..سربازایی که به نوعی میشه گفت البته نمیشه گفت زیر دستم بودن و فرمانده تیمشون بودم..چون اونجا همه با هم زندگی میکنن و اینکه خودت رو سر بدونی خیلی باید بدبخت و عقده ای باشی!
به خاطر رفتنت اشک بریزن و یکی یکی بغلشون کنی..
و ندونی که به خاطر اینکه داری میری و اونا هستن دارن اشک میریزن یا بخاطر خودت که داری میری و شاید دیگه کسی نباشه که باهشون شوخی کنه و سعی کنه بهشون روحیه بده و به حرفاشون گوش کنه..که وقتی یکی میره گ.ر.و.ه.ا.ن..از بچه ها پول جمع کنه و یا خودش بده به اون شخص برای بچه ها میوه بخره..که توو این بیابون با کمبود ویتامین مریض تر نشن..که وقتی یکی حالش بده خودش بجاشون بره سر پ.س.ت..با اینکه درجه ش ایجاب نمیکنه که پ.س.ت بده..که هر موقع وقت کنن و استراحتشون باشه با بچه ها آش رشته درس کنن و توو اون هوای سرد بخورن..
یخورده ای دلم گرفته..
شاید به خاطر اینکه اونا رو تنها گذاشتم..یا شاید بخاطر اینکه خاطره های بد هم دارم از اونجا..
نمیدونم..ولی این قانون دنیاس..
بقوله اون نوشته ای که رو برجک نوشته بودن بچه ها که :
ما به دنیا آمدیم..ولی دنیا به ما نیامد..!
......
..
دیگه اینکه...دلم برای اینجا و خونه و شما و همه تنگ شده بود..
توو این چند روز پست میذارم بازم..اگر بهتر شد حالم..
شاد باشین و برقرار
در پناه اهورا..

سین. میم. الف.

همین!

+ تاريخ جمعه 1392/12/16ساعت 14:37 به قلم سکوتِ خیس |

تو...
 سلام...


وسعت نام تو،وسعت نام خورشید
جلوه ی خاک تو،قرمز و سبز و سفید..

...
هر شبش اینجا یه اتفاقی میوفته..!برای سلامتی یکی دعا کنید...پدر و مادرش غم دارن..شاید نتونم برم مشهد..

همین!

+ تاريخ چهارشنبه 1392/12/07ساعت 17:35 به قلم سکوتِ خیس |

نه مثل یک دوبیتی از برم کرد
نه حتی لحظه ای هم باورم کرد
پری از بال یک گنجشک بودم
نسیم آورد و باران پر پرم کرد..!

......
..
مرسی از همتون..در اسرع وقت سر میزنم به همتون..
بزودی میرم مشهد..

همین!

+ تاريخ شنبه 1392/12/03ساعت 18:37 به قلم سکوتِ خیس

تو...
 سلام...


چشمامو میبندم حتی تو بیداری
سردرگمم از این روزای تکراری
دلتنگی میگیره تمومه دنیامو..
کسی نمیفهمه حال این روزامو..

......
..

این روزا حال خوبی ندارم..خسته و  ناراحت..
هنوز ار 5 تا سرباز خبری نیس..فقط اینکه زنده ان..فکر نمیکنم کسی حتی تصورش رو هم کنه اینجا چه خبره..!
شاید 12ام برم مشهد..حداقل روحیه م شاید بهتر بشه..
به یاده همتون هستم..
همین!

+ تاريخ چهارشنبه 1392/11/30ساعت 17:44 به قلم سکوتِ خیس |

تو...
 سلام...


دستم بی حسه انگار یخ کردم
انگار مشکوکم که بر نمی گردم
این حس تنهایی تلخ و نفس گیره
انگار این هجرت اجبار تقدیره

انگار تو خونم عکس تو معلومه
چشما از این تصویر افسوس محرومه
رویای روزای ابری و بارونی
تو حال دستام و قطعا نمیدونی

دستم بی حسه اینجا زمستونه
اینجا به جز سرما چیزی نمی مونه


...

.

سلام..مرسی از همه دوستان که یاد میکنن..
بدونه هیچ حرفه اضافه ای باید بگم که همتون رو دوست دارم..
دلم تنگه..
مخصوصا برای تو همخونه..
اینجا خیلی دلگیره..
البته نه اینجایی که دارم پست میذارم..
از اینجا حدودا 70 کیلومتر اونطرفتر دلگیره..!
صدای باد و یه بیابون و یه چندتا کوه و تپه که انگار طلبه خانوادگیشون رو دارن ازت با نگاهشون..!
شاید نیمه های اول ماه دیگه مرخصی بگیرم.. و کلا انتقالی بگیرم به خراسان رضوی..
خبر آلبوم حمید عسکری هم رسید بهم..بهتون توصیه میکنم بخرید و گوش بدید...

همین!

+ تاريخ شنبه 1392/11/19ساعت 18:40 به قلم سکوتِ خیس |

تو...
 سلام...

 


اصلا تو حواست نیست
من محوِ تماشاتم
تو فکرِ یکی دیگه
من پای قدم هاتم

.
.
شاید دنیات پر احساس بود..
ولی برا من جایی نبود..

یه تبریک ویژه برای خانم هنر دوست و دوسته خوب و قدیمیم پیام.ش. که خیلی وقته ازش خبری ندارم
و میدونم هردوشون اینجا رو لود میکنن..
شاید چرخ فلک باعث شده که از یکسری دوستان خیلی دور تر بشم از قبل..شاید تا سال دیگه بتونیم هم رو ببینیم.. :|

من رو یادِ زمستون تلخِ 91 میندازه این ترانه..و بیشتر یادِ قشم و  عیدِ نوروز..به نظرم این ترانه بویِ قشم رو میده..بویِ جزیره ی ناز..بوی قلابِ ماهی گیری بوی یه بعدازظهر با یه بادِ آروم و کمی هم بوی سیگارِ برگ..!

همین!

+ تاريخ شنبه 1392/11/12ساعت 16:32 به قلم سکوتِ خیس


به من نگو با عشق بی رحمی!
من زخم دارم،

تو نمی فهمی..!


همین!

+ تاريخ جمعه 1392/11/11ساعت 16:7 به قلم سکوتِ خیس |