آنکــه سامان غزلهایم از اوست / بی سر و سامانیم را حس نکـــرد. . .

 

می دانم که ما خلق شده ایم که به دیگران کمک کنیم...
اما نمی دانم دیگران برای چه خلق شده اند!


مارگارت آتوود

+ تاريخ سه شنبه 1393/11/07ساعت 0:3 به قلم سکوتِ خیس |

 

یعنی دیگه اعصاب نذاشته بود این لپ تاپ!بعد از 5 روز خرابی بالاخره درست شد و اومدم.. :)
توو این چند روز همه جور اتفاق داشتیم!

از رفتن به کوه بعد از 3 سال..
خواب بالای 10 ساعت!!
فوتبال بازی کردن بعد از 3 سال!

و همچنان مورد و کیس پیشنهاد دادن مادر برای ازدواج...:)
دیروز یه دختر به من پیشنهاد داد که با من 7 یا 8 سال اختلاف سن داشت!بهش میگم این دختره خاله بازی بلده یا نه؟حداقل دلمون خوش باشه!! :دی
قبلنا شوخی میکردم میخندید!!الان قضیه جدیه!دیگه اخم میکنه!! :دی
امشب به کافی شاپ دعوتم..
برم کم کم حاضر بشم!

فعلا

+ تاريخ یکشنبه 1393/11/05ساعت 19:7 به قلم سکوتِ خیس |

 

رفیقم میگفت: میدونی چرا توو زندگیم پیوسته به گ ا رفتم؟
گفتم چرا؟
گفت: چون همیشه یه سری آدم دور و برم بودن که گفتن این راه اشتباس..اما هیچوقت نگفتن راه درستش کدومه...

 

پ.ن. میخوام دنبال یه راه خوب و مفید برم..

 بعدا نوشت: آهنگهای محس چاوشی که منتشر نشده توو یه آلبوم منتشر شده.منو از یاد ببر..

همین!

+ تاريخ جمعه 1393/10/26ساعت 21:58 به قلم سکوتِ خیس |

تو...
 سلام...

دیروز روزه شلوغی بود!
از صبح که رفتم تا دوستان دانشگاه رو ببینم و بماند که عده ای کارت بدست و یدک کشیه آقای مهندس و عده ای در پیه مقاطع بالاتر تحصیلی و اغلب قریب به 99% بیکار..نشسته بودیم و صحبت میکردیم از جامعه ای که فاتحه خونده و دنباله یه راهکار برای کشیدن گیلیم خودمان از این آب که انقدر گلیم وجود داره که آدم گلیم خودش رو گم میکنه توو آب..چه برسه بخواد بکشه بیرون!یه وقت میبینی پاتو کردی توو کفش یکی دیگه که این عمل هم خودش متعاقبا دردسرهایی داره..
بعد یهو گوشیت زنگش به صدا در بیاد و شماره شرکتی که قبل از سربازی کار میکردی و به قولی مدیر فنی ش بودی پشت خط!!جواب بدی صدای منشی قدیمیه شرکت به گوشت آشنا بیاد!!که بگه با بقیه بچه های قبلی شرکت جمع شدیم یادی از تو کردم...بعد بری شرکت و ببینی همه چی بر وفق مراد مدیر عاملی هست که توو گل گیر کرده بود و یه زمانی کمکش کردی تا گلیمش رو از آب کشید بیرون..
بعد باز زنگ گوشی و دایی ت باشه..سلام خوبی؟چه خبر؟ جانم کاری داشتی؟
اگر میتونی یه سر بیا پژوهشکده دانشگاه فردوسی کارت دارم..باشه میام..
از هفت تیر به سمت دانشگاه که ناگهان دختری از پشت سر به ماشین زد!!
پیاده شدم و به ماشین داشتم نگاه میکردم..اما دختر هنوز پشت فرمون نشسته و به جلو خیره شده!! :)
بعد از اینکه پیاده شد و برسی که سپر ماشین من یخورده جا خورده بود..
بهش میگم خب چیکار کنیم؟(مقصودم این بود از این جمله که زنگ بزنیم پلیس یا قبول داری مقصری!)
برگشته میگه:آقا اگه میشه بیاین خودمون حلش کنیم!!
خندم گرفت از حرفش..مگه قراره کسه دیگه حلش کنه..
گفت نه منظورم اینکه که شمارتون رو بدین من جبران میکنم برات...داشت حرف میزد که تا اخرش رو خوندم..
بهش گفتم خانم این سپر با 30 تومن ترمیم میشه..خودتو برای سی تومن نفروش..نشستم توو ماشین رو رفتم..اونجا دایی منتظرم بود و رفتیم توو و راهروها رو بالا پایین و چپ و راست رفتیم و رفتیم توو یه اتاقی که نزدیک به 8 تا میز کار داشت و هرکس یه سیستم و داشتن کا رمیکردن!!نشستم و دایی بعد از چند لحظه با دوتا لیوان قهوه اومد و گذاشت جلوم و شروع کرد چندتا مدار و چندتا فیلم و قطعه نشون داد و گفت خب حالا چیکار کنیم؟
من گیج شدم و بهش گفتم از من میپرسی چیکار کنیم؟
گفت مگه رشتت برق نیس؟پس بگو این قطعه رو چطوری بوت کنیم؟
گیج شدم..آخه اگر شما هم داییتون مهندس هوافضا از دانشگاه امیر کبیر باشه و خودش موتور جت 2 رو درس بده و بعد یهو از شما سوال بپرسه گیج میشین!
بعد از گفتن چرت و پرتایی که گفتم خودش در همون حین به یه راه حل رسید و از من پرسید اینطوری میشه به نظرت؟منم که هیچی نفهمیدم الکی گفتم آره.. :|

همه اینا یه طرف..خوابی که دیدم یه طرف!
از ساعت 3 صبح نذاشتی بخوابم..بعد از گذشت 2 سال قیافه ت جلو چشام اومد..

پ.ن.
من از تو دل نمی کَندم
تو با من هم سفر بودی
کنارت زندگی کردم
تو از من بی خبر بودی

 

همین!

+ تاريخ پنجشنبه 1393/10/25ساعت 15:45 به قلم سکوتِ خیس |

 

بعضی آهنگها بدون سیگار...
انگار شنیده نمی شوند!!

 

همین!

+ تاريخ سه شنبه 1393/10/23ساعت 1:40 به قلم سکوتِ خیس |

 

نهنگی که از وسط اقیانوس اومده رو ساحل واسه خودکشی..
و آدمایی که سطل سطل آب میریزن روش!
نگاه نهنگه به اون آدما

همون نگاه

 

همین!

+ تاريخ شنبه 1393/10/20ساعت 13:12 به قلم سکوتِ خیس |

تو...
  سلام...

2ساعت پیش رسیدم به خانه..
خوب یا بد، تلخ یا شیرین..بالاخره تموم شد.
بعد از بدرقه هر نوع متهمی اعم از قاتل و مواد مخدری و سارق و زنا کار و چاقو کش و لواط و کیف قاپ و زورگیر و بدهکار و مهریه ای و سرباز فراری و بدرقه ی شیر خواره و بچه و جنازه..

 بعد از 3بار پانسمان بر اثر شکسته شدن ناخن و پارگی دست و ... توو درگیری..

بعد از ازدست دادن یک دوست و چاقو  خوردن یک دوست دیگه جلوی خودم

بعد از زدن:
865 تیر کلاش
33 تیر ژ3
176 تیر گیرینوف
26 تیر کلت زعاف و رولورور
26 تیر ام پی4
22 تیر دوشیکا
3 عدد نارنجک تفنگی
1 گلوله آر پی جی

و بعد هیچ اضافه خدمت و هیچ تنبیهی..

امروز به نقلی از کتاب وداع با اسلحه نوشته ی ارنست همینگوی
وداع کردم با اسلحه با لباس مرزبانی و خیارشوری..با پوتین و با غذای خدمت و با پتوی خدمت و با رفقای خدمت..

وقتی داشتم خداحافظی میکردم تقریبا همه ی بچه ها بغض کرده بودن..
راستش موقع خداحافظی احساس کردم که دلم چقدر براشون تنگ میشه..حتی شاید همون لحظه دلم براشون تنگ شد..

پ.ن. حرف زیاد دارم و داشتم! اما نمیتونم بنویسم..

سین. میم. الف.

همین!

+ تاريخ سه شنبه 1393/10/16ساعت 22:39 به قلم سکوتِ خیس |

 

کلا 3 یا 4 روز دیگه مونده که بیخیال من بشن اینا...
روزا داره میگذره..

 

از همه عذر میخوام که دیر میام و سر میزنم..
دورا دور میام..
فعلا

+ تاريخ جمعه 1393/10/12ساعت 20:59 به قلم سکوتِ خیس |

 

یه چند روزی نبودم!
شب یلدای سختی رو گذروندم..
نه اینکه در حین خدمت بودم!بخاطر اتفاقایی که حول یلدا و زمستان افتاد توو این دوسال..
پارسال که یکی از هم خدمتی ها رو از دست دادم و امسال هم یکی از هم خدمتی ها نزدیک بود شب یلدا از دست بره..
ساعت 8 رسیدم ستاد و 2تا از بچه ها داشتن میگفتن که پول بذاریم و بریم برای شب یلدا چیزی بخریم...من دیگه توجه نکردم و رفتم بیرون تا برم کافی نت..کافی نت بسته بود و پیاده به سمت فضای سبزی بود رفتم و زنگ زدم به خونه و بعد از قطع کردن داشتم پیاده قدم میزدم که دیدم 4 نفر هستن دورتر جای عابر بانک و دارن با صدای بلند دعوا میکنن!یخورده دقت کردم دیدم 2نفرشون لباس سربازی تن دارن..
تا دویدم به سمتشون تا ببینم چی شده دیدم اون 2نفر شخصی دارن یکی از سربازا رو میزنن و تا رسیدم درگیر شدم و یکی رو زدم و داشتم میزدم یهو حمید(حمید و علی بودن که میخواستن چیزی بخرن برای شب یلدا) که افتاده بود روی زمین داد زد و رفتم بالا سرش و دیدم پر خون شده و اونا هم فرار کردن..سریع بیمارستان رسوندیمش و لباسای خونیش رو در آوردیم و بخیه و...2ضربه چاقو خورده بود..یکی از پشت به سر..یکی هم از پشت به کتف راست..

وقتی داشتم دستای خونیم رو میشستم امیر هم خدمتیم توو مرز جکیگور جلو چشمام بود..تا صبح فقط یاده اون شب کمین افتادم..یاده گرمای خونه امیر توو اون شب سرد زمستون توو کویر..یاده ضربان قلبش که داشت آروم و آروم میشد..که جلو چشمام دیگه نفس نمیکشید...

دوباره بی خوابی اومده سراغم..شبای مرز جلو چشمامه..دوباره صدای تیر میاد..صدای امیر..

همین!

+ تاريخ جمعه 1393/10/05ساعت 15:9 به قلم سکوتِ خیس |

 

التماسِ دعا
خوش به سعادتتون که می‌رین روضه
جاتون وسطِ بهشته
ما که دنیامون شده آخرت یزید!
کیه ما رو ببره روضه؟
مجید آقا تو رو چه به روضه؟
روضه خودتی!
گریه‌کُن نداری، و الاّ خودت مصیبتی!!
دلت کربلاست...

 

پ.ن.بهروز وثوق - سوته دلان به کارگردانی علی حاتمی

+ تاريخ یکشنبه 1393/09/23ساعت 1:38 به قلم سکوتِ خیس |

تو...
 سلام...

 

شبگردیای من دوباره بی هدف شد
راهه تموم غصه ها از این طرف شد

مهرزاد امیرخانی

 

.........

امروز یه مُ تَ هَ م آوردم مشهد..وقتی دادگاه چهارطبقه میرم تا ببرم برای حکم و دستور اعصابم بهم میریزه..
امروز وقتی رفتم داخل چشمم به یه مادر خورد کنار 135 جزایی منتظر پسرش بود..اومد ازم پرسید جناب اینجا زندانی ها رو نیاوردن هنوز؟کسی جوابمو نمیده..داشتم راهنماییش میکردم..( لباس نظامی تنم نبود!اما پابند و دستبند دستم بود) که چندتا زندانی با پا بند و دستبند آوردن..چشمای مادر اون زندانی هنوز توو سرمه...
پرونده و م ت ه می که آورده بودم رو بردم داخل و بعد پدرش اومد و بعد شاکی خصوصی هاش که یه دختر 20 ساله بود و پدر و مادرش..
نمیدونم چرا اما نگاهم همش به دستای پدرِ مُ تَ هَ م بود..سرش پایین بود و دستاش رو پایین سینه ش گرفته بود و فشار میداد و میلرزید دستاش..خیلی برام سنگین بود..پسر اصرار میکرد که هیچ نزدیکی صورت نگرفته..اما جواب پزشکی قانونی چیز دیگه ای رو میگفت!و همه این مدت سرِ پدرش پایین بود..
به جرم زنای غیر محسنه و نزا و چاقو کشی محکوم شد و داشتیم میبردیمش زندان وکیل آباد که جلو دادگاه مامور دیگه بدرقه رو هل داد و میخواست مثلا فرار کنه! :)! تا دوستم دستش رو برد بالا که بزنه نزاشتم..نخواستم حرمت پدرش که سرش پایین و چشماش قرمز بود رو بشکنم و بزنمش!
هرچند خودم قبله بردن داخل زندان با شُکِر خدمتش رسیدم..!

پ.ن. خدایا هچیوقت هیچ کس رو شرمنده ی پدر و مادرش نکن..

 

همین!

+ تاريخ پنجشنبه 1393/09/20ساعت 23:21 به قلم سکوتِ خیس |

 

زنجیر میخواستم دستاتو بخشیدی
از من تا اون دستا هر دره ای پل داشت
پل بود اما ریخت،گل بود اما مُرد
عمر منم قده عشقت تحمل داشت!

 

پ.ن.محسن چاوشی - هر روز پاییزه

پ.ن. چیزهایی میبینم اینجا که واقعا شنیدنش دردناکه..چه برسه از نزدیک دیدن!

 

+ تاريخ یکشنبه 1393/09/16ساعت 19:39 به قلم سکوتِ خیس |

 

 

یه آدمی رو بدرقه میکنی که تنها نره
وقتی رسید به مقصد..برات دست تکون میده!
اونوقت تو میمونی و راهی که باید تنها برگردی...
همون تنهایی...

 

پ.ن.یه مُ تَ هَ م  آوردیم مشهد! مامور بدرقه ش من بودم..

همین!

+ تاريخ چهارشنبه 1393/09/05ساعت 15:31 به قلم سکوتِ خیس |

 

عکسامونو میگی پاک کردی
ولی باز شب با گریه نگام میکنی
عذاب وجدان میگیری وقتی
حتی با غریبه یه شام میخوری!

 

پ.ن.میخوام بنویسم اما نمیدونم!شاید هم نمیتونم..شاید هم نه!
این روزا گرفته ام..نمیدونم!چیزی از گذشته یادم نمیاد..این روزا هم مزخرفه..هرچی به آخر میرسیم دیرتر میگذره..بهتون سر میزنم اما نمیدونم چی بنویسم!

پ.ن.شرمنده از همه که کامنتاشون تایید نشده..چون نمیشد!

 

همین!

+ تاريخ دوشنبه 1393/09/03ساعت 20:28 به قلم سکوتِ خیس |


مرتضی پاشایی رفت و ابدی شد.
ای کاش میشد که به مراسم خاکسپاریت رسید،اما..
ای کاش میشد باز هم شوخی کردن هات رو دوباره دید..
واقعا نمیدونم چی بگم!
جا خوردم وقتی امروز چندتا میس کال و پیامک دیدم رو گوشیم و هنگ کردم از صبح!
تسلیت به خانواده ی پاشایی و خصوصا مصطفی..

برای شادی روحش فاتحه ای بفرستین اگر تونستین.


همین!

+ تاريخ جمعه 1393/08/23ساعت 18:30 به قلم سکوتِ خیس