آنکــه سامان غزلهایم از اوست / بی سر و سامانیم را حس نکـــرد. . .

 

هنوز عادت به تنهایی ندارم
باید هرجوریه طاقت بیارم
اسیرم بین عشق وبیخیالی
چه دنیای غریبی بی تو دارم

همین!


برچسب‌ها: عبدالجبارکاکائی
+ تاريخ سه شنبه 1393/07/08ساعت 19:55 به قلم سکوتِ خیس

 

-اونایی هستن که وقتی به گ ا میرن به روی خودشون نمیارن و بازم میخندن؟!
-خب
-اگه دیدی یهو کلا پکیدن اصلا تعجب نکن!..

 

......
..

بعداز چند روز سخت یعنی از اول پاییز..

دیگه این مدلی نشده بودیم که شدیم!!
تا حالا شده بود فشار بالا بزنه!ولی نه در حدی که نفهمم چی بشه و یهو چشامو باز کنم عزیزان اورژانس رو ببینم..این چند روز درد زیادی کشیدم!جاتون خالی..
که سمت چپ بدنم درد میکرد و سردرد و سرگیجه..که فشار بالای 19..ضربان قلب نامنظم..قند خون پایین..اصلا یه وضی!! :دی
بعد آمپول و سُرُم..فرستادن مشهد..الان جاتون خالی خانواده هی میگن عجب خدمت میکنی تو که همیشه اینجایی!!
البته منم به عنوان ماموریت الان مثلا اینجام..و البته یه شب بیمارستان هم به عنوان موندن تو ستاد مشهد و این حرفا..!
حسابی بهم سیم وصل کردن و حسابی هم تست و این سوسول بازیا..
آخرشم گفتن چیزی نیس یخورده مشکوک بوده به آنفاکتوس.. :|
یه چند روزی هست نمیتونم کار زیادی بکنم..
از طرفی میترسم مادر چیزی بفهمه.. :|

یه دعایی بکنین راحت شیم! :)
آمین گو رو خدا لال نمیران! :دی

پ.ن.
توو این روزای بی رویا
دارم جوون میکَنم اما
نمیمیرم..

همین!

+ تاريخ شنبه 1393/07/05ساعت 15:11 به قلم سکوتِ خیس |

تو...
 سلام...
 
 
به طرز عجیب و احمقانه ای دلم برایت تنگ است
دلخوشی ها کم نیست
آدمهای دور و برم هم کم نیستند
می آیند لبخندی روی لبم مینشانند و میروند ولی دلتنگی عجیبی همیشه و همه جا همراه من است
نمیدانم این روزهایت چطور میگذرد... نمیدانم تو هم دلتنگی یا نه
میدانم که میخوانی و میدانم که نمیدانی چقدر این دلتنگی برایم خلسه آور است

آنها که کمتر مرا میشناسند هنوز هم میگویند خوش بحالت
چه روحیه ای داری! کاش بلد بودیم مثل تو ساده بگیریم و بخندیم

اما آنها که بیشتر میشناسند... میگویند
نفسهایت غبار دارد
چشمانت تار است

از کجا بگویم؟! از آغوشهایی که اندازه ام نمیشوند؟ لبخند هایی که شادم نمیکنند؟! از آدمهایی که نمیخواهم بشتر بشناسمشان؟!
بگذار به حساب به سیم آخر زدن

خدا را چه دیده ای؟
شاید انقدر باران بنفشه بارید
که قلیلی شاعر از پی گل نی
آمدند... رفتند... دنبال چراغ... آینه ...شمعدانی... عسل... حلقه ی نقره و قرآن کریم
حیرت اور است
حالا هر که از روبه رو بیاید
بی تعارف صدایش میکنیم.. بفرما!
امروز مسافر ما هم به خانه برمیگردد

این را انگار برای منو تو نوشته اند
برای من و تو که دلمان کنار همین گریستن است
دلم روشن است...
فقط همین از مرد ترانه نویس تو باقی مانده. . .

دو نقطه خط فاصله پرانتز باز

سین. میم. الف.

همین!

+ تاريخ پنجشنبه 1393/06/27ساعت 20:38 به قلم سکوتِ خیس |

 

وقتی فهمیدم کنارت بودنم اضافه س
گفتی نباشی میمیرم!
حالا زنده ای چرا پس..؟!؟

 

+ تاريخ پنجشنبه 1393/06/20ساعت 22:6 به قلم سکوتِ خیس |

تو...
 سلام...

 

آرزوهایم با من
رازهایم با من
شعرهایم با من
بغضهایم با من
و این سکوت..
یک سال بزرگتر شد،
آن شب...

 

ممنون از همه دوستان که تبریک گفتن..
این روزها دلگیره..
یه 13 شهریور دیگه هم گذشت..

سین. میم. الف.


همین!

+ تاريخ شنبه 1393/06/15ساعت 21:15 به قلم سکوتِ خیس |

تو...
 سلام...

به چی نگاه میکنی
ببین موهام سفید شد

حسابی دلخورم از این
ندیده ها که دید شد

به چی نگاه میکنی
به این که پیرتر شدم

نرفته زود بودم و
نمونده دیر تر شدم

برای زندگی فقط یکم بهونه خواستم
هنوز وقت دیدنت میلرزه پای راستم...

پ.ن. این پارگی رباط پامونم دردش بعضی وقتا بدجور اذیت میکنه..!
این تنهایی داره مشکل ساز میشه!!
یه وقتایی هست که میخوای یکی یه خبری که میخوای رو بهت بده و از بعضی چیزا مطلع بشی..اما نمیشه و کسی نیست..
یه وقتایی هست دوست داری شماره تلفنایی که آشنا نیست رو جواب بدی و ببینی کیه و چی میخواد بگه و شاید همون چیزی که دوست داری رو میخواد بگه..اما جواب نمیدی..
یه وقتایی هست که میخوای دوباره یه چیزا رو یاد بیاری اما نمیشه..
یه وقتایی هست که دنبال بهونه ای برای ادامه دادن..حالا ادامه دادن هرچیزی میتونه باشه..اما بهونه ای پیدا نمیکنی..
یه وقتایی هست که با دیدن یکی شاید قلبت بلرزه..اما یه وقتایی هست که بادیدن یه شخصیتی پاهات میلرزه..اما میگی از پارگیه رباته..
یه وقتایی هست که یکی بهت میگه دوست دارم..
ولی در جوابش باید بگی:
دیگه به کارم نمیاد.

سین. میم. الف.

همین!

 

+ تاريخ جمعه 1393/06/07ساعت 14:6 به قلم سکوتِ خیس |

تو...
 سلام...

 

بعضی وقتا آدم به یه چیزایی فکر میکنه!چیزایی که شاید دلش نخواد ولی میاد توو فکرش!!
لذت بخش میشه وقتی گشت 2 ساعت زود تر تموم میشه و تو وقت داری که شب جمعه بری بیرون و یه دوری بزنی!
اینکه با یکی از دوستای خدمت بری کافی شاپ نیمکت که هر موقع وقت کردی رفتی اونجا!
مثل همیشه یه قهوه ی فرانسه...دوستت هم بدونه اینکه خورده باشه بگه منم فرانسه..!
بعد توو حال و هوای بازی فوقتبال باشی و به تلوزیون نگاه کنیو بعد دوستت که صندلی دست چپی نشسته بزنه به پات و اشاره کنه به سمت راستت و کالری بسوزونی و گردنت رو بچرخونی به راست و ببینی یه خاونم جوون نشسته با یه آرایش متوسط رو به بالا!!تنها و داره کافه گلاسه میخوره..!و تا نگاهش میکنی چشماش رو به یه جهت دیگه خیره کنه و انگار نه انگار قبلش ذل زده بوده!اینکه این خانوم جوون با یه حلقه توو دستش چرا تنها اومده کافی شاپ؟!
اینکه نگاه کنی به تلوزیوون و ببینی که استقلال باخته و ناراحت بشی.. :|
ناراحت از اینکه میشد 6 تا بخوره... ولی سپاهاننتونست موقعیت هاشو گل کنه!!
اینکه از کافی شاپبیای بیرون و به سمت مقصد در حرکت باشی و بعد دوستت بگه میخواد با تلفن صحبت کنه و یه جایی که آب نمای ساده ای داره بشینی و اون بره اونورتر و صحبت کنه..و تو به یه خانواده 3 نفره ذل بزنی که کنار آب نشستن و یه دختر کوچولو دارن و این دختر با پایین اومدن آب بره جلو و وقتی آب میپاشه تو صورتش بدو بود بپره تو بغل مادرش و این کار رو چند بار تکرار میکنه..اینکه ببیشنی پدرش داره نگاهش میکنه و میخنده...که خوشبختی رو توو چشماش و تو لبخنداش ببینی..
که از اونجایی که آب نما جلو یه بانک زده شده یه موتوری رو ببینی که با زن و بچه ی کوچکش نگه میداره جلو بانک و پیاده میشن و مرد خونواده رو ناه میکنن که داره میره سمت عابر بانک..میره و بعد از چند لحظه ی کوتاه برمیگرده..قیافه ش یه جورایی عبوسه و سوار میشن و میرن..
شاید منتظر یه پولی بوده که براش بریزن و هنوز نریختن!شاید منتظر یارانه هاس..
امشب نمیدونم چرا این چیزا رو دارم مینویسم اونم ساعت 0230 بامداد 24 مرداد ماه!
تازه از بازدید شبانه اومدم و دوست داشتم یخورده بنویسم..
ساعت 0200 اومدم و دوستم هنوز بیداره.!الان رفته آبجوش بیاره تا چای کیسه ای کافور دار بخوریم با هم...!!
بنده خدا..یادم رفت بهش بگم سر شب..هنوز مثل جغد بیداره و مجله میخونه!
بهم میگه چی تو قهوه  بوده مگه؟؟؟

به هر حال منتظریم آب جوش بیاره و یه چای بخوریم و بخوابیم!! :)
بعد از یک ربع اومده میگه من چای نمیخورم!!2 تا فحش هم داد!! :دی
بنده خدا کلافه شده..
هنوز ساعت 0300 صبح و بیداره..من کم کم بگیرم بخوابم که باید برم سرهنگ رو بردارم و بریم بازدید از یکی از پاسگاههای دور...آهنگ جدید چاوشی هم زیباس اونم با شعر پناهی..مخصوصا این قسمتش..:
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ
این بود زندگی...

یاد دوستای خوب با من هست..:)
   در پناه اهورا...

همین!

+ تاريخ جمعه 1393/05/31ساعت 21:51 به قلم سکوتِ خیس |

 

هر روز پاییزه
هر هفته پاییزه
هر ماه پاییزه
هر سال پاییزه

 

همین!

+ تاريخ چهارشنبه 1393/05/22ساعت 21:20 به قلم سکوتِ خیس |

تو...
 سلام...

بی تو حالم خوش نیس
همه رو رنجوندم
تو که نیستی ببینی
بین زمین و هوا موندم!!

..........
..
هر روز بیشتر از دیروز دارم از کثافت کاری هایی که داره توو این نظام و مملکت میشه باخبر میشم و دیوونه م میکنه که نمیتونم کاری کنم..
نقویان خوب حرفی میزنه که میگه روزگار روزگار گول زدنه!سعی کن زود ایمان نیاری که اگه زود ایمان اوردی مجبوری که دنبال بری..!
فاتحه ی دینه محمد رو خوندین..
نمیدونم چرا همچین چیزایی دارم مینویسم!!میخواستم بیام چیزه دیگه ای بنویسم..اما یهو اینا رو نوشتم!
به یاده همتون هستم..

همین!

+ تاريخ دوشنبه 1393/05/13ساعت 21:45 به قلم سکوتِ خیس |

تو...
 سلام...

دوست دارم عید امسالو توو شمال
باتو زندگی کنم..
تو واسه من میوه پوست بکنی و منم
رانندگی کنم..
میدونی چی دوست دارم
جاده ی شمالو با تو
من به تو ذل بزنم و تو تندتند
بخری سوغاتیا تو...

...........
..
این چند روز تهران بودم و یه جورایی شمال.. :)
خوب بود..حداقل یه چند روزی کلا به هیچیز فکر نکردم!
اینبارم با دوتا رفیقای همیشگی..با این دو نفر شاید نسبت فامیلی نزدیکی داشته باشم..ولی همیشه برا هم مثل سه تفنگدار آتوس،پورتوس،آرامیس...برای هم بودیم..شاید خیلی بیشتر از نوشته های دُوما باهم هستیم و رفیقیم..
نمیدونم اگه این 2نفر نبودن چیکار میکردم تو زندگیم..هرچند اینجا رو نمیخونن..ولی باید بگم خیلی دوسشون دارم..باید بگم که جاده ها مال ماست وقتی با همیم..
هرچند که شاید تا چند وقت آینده مجلس دامادی یکیشون باید برم..
امیدوارم اگه قرار به ازدواجش شد..خوشبخت بشه..همدیگه رو دوست دارن..امیدوارم اینطور بشه..
دیگه اینکه دلم برای همه تون تنگ شده بود.. :)
فردا صبح باید برم خدمت! :|

همین!

+ تاريخ جمعه 1393/05/10ساعت 21:50 به قلم سکوتِ خیس |

تو...
 سلام...

 

نفس تو سینه ی محراب حبس ِ
هوا بغضش گرفته ابر خسته اس
کی از دنیا دلش انقدر خون ِ
که حتی صبرشم از صبر خسته اس
حسین صفا

یه وقتایی از بعضیا انتظار داری..ولی به خاطر انتظاری که داری میخوره توو پَرت..نه به خاطر کارایی که اونا باید میکردن و نکردن!!به خاطر انتظاری که داشتی...
یه وقتایی هست که مثل الان..دقیقا مثل الان میخوای چیزی بنویسی هااا...لامصب نمیشه..نمیاد..کلمه پیدا نمیشه..
دلم از خیلی از دوستام گرفته..
خیلی چیزا رو فراموش کرده بودم و بهتر بگم فراموشی گرفتم..
ولی تا یکی یه حرفی میزنه..یا یجایی رو آدرس میگه و خاطره ازش تعریف میکنه...یهو یه چیزی میخوره تو سرت..یهو یه چیزایی یادت میاد..یهو دلت میخواد حرف بزنی..ولی خب نمیشه..
تف سربالاس..
واقعا به این نتیجه رسیدم که هرکس به فکر خودشه..من خر بودم و  هستم که این طوری زندگی نکردم و نمیکنم..نمیدونم..چی دارم مینویستم..
به قوله یکی زا بچه اینجا..میگه میبینم که قرصا اثر خودشو داشته! :)

دلتون بخواد یا نه خواد..خوشتون بیاد یا نیاد..دوست داشته باشین یا نداشته باشین..شما تو زندگی من هستین..
به یاد همتون هستم و دوستون دارم..

همین!

+ تاريخ دوشنبه 1393/04/30ساعت 22:30 به قلم سکوتِ خیس |

 

از شبهای قدر هم امسال چیزی نفهمیدیم.. :|
تنها یک چیز  اون هم آماده باش..
ای شب ها اگر سیمتون وصل شد با بالایی..یه دعایی هم برای من بکنین.. :)

شاید خبرای خوب برسه..بهم گفتن پست چی نزدیکه..شاید خبری هم برا من داشته باشه..

+ تاريخ پنجشنبه 1393/04/26ساعت 22:24 به قلم سکوتِ خیس |

 

خب دکتر آزمایشو دید و گفت مشکلی نیس..
فقط چند تا قرص داد و گفت بخور..
یه قرص زیر زبونی هم بهم داد و گفت حالت بد شد بخور..

نمیدونم چرا ولی گفت یک ماه بعد از اتمام سربازیت دوباره باید آزمایش بدی!! :-!
در کل امروز دارم میرم..
دیشب جاتون خالی تا ساعت 5 صبح توو طرقبه بودم.. :)
وقتی میرم سمت طرقبه احساس میکنم از همه ی جاش خاطره دارم..البته واقعا هم خاطره دارم..ولی هیچکدومشو یادم نمیاد..! :|
دکتر میگه یخورده روحیه خوش بودن نداری..
بهش گفتم واسه خوش بودن بهانه میخوام..هنوز پیدا نکردم..

تو رفتی بعد تو حالم
یه حالی مثل مردن بود
تو هم تنها شدی اما
کجا حالت مثل من بود
روزبه بمانی

همین!

+ تاريخ جمعه 1393/04/20ساعت 13:35 به قلم سکوتِ خیس |

تازه فهمیدم از این 3تا قرصی که دایی داده و هر بار که من رو هم میبینه میپرسه میخوری قرصاتو یا نه..
یکیش برا افسردگیه!!
دیشب دختر دایی رو دیدم میگم این چه قرصیه برا چه مشکلی میدن..
میگه برا کسایی که افسردگی دارن..یجور آرام بخشه!! :|

مثل این آدمای خمار شدم!! :دی
خوابم میاد..
امشب باید برم بیرون..باید یکسری کارا بکنم!! :)

+ تاريخ چهارشنبه 1393/04/18ساعت 16:20 به قلم سکوتِ خیس |

یه چندروزی هست که خیلی شعارگونه دارم زندگی میکنم!
فقط دارم شعار میدم..میگم این طوری و اونطوری ولی هیچ طوری عمل نمیکنم..یعنی نمیتونم..!
چندروزه دارم میرم بیمارستان و آزمایش..
دکتر گفته فقط شیر باید بخوری..!کم کم دارم نگران میشم..نگران مادر..نگران پدر..نگران خواهر..
البته بهترم..فقط گیج و منگ شدم!!مثل این خمارا..همش از این قرصا میدن و میگن بخور..یکی دو روزه نخوردم بهتر شدم!:)
تازه به نظرم اومده که مشکل از کجاس..از اینه که من چندوقتیه سیگار نکشیدم و ناپرهیزی کردم..و الا که تا قبلش همه چی آروم بود!!
دو دل شدم بکشم یا نکشم! :دی
فردا هم یه آزمایش دیگه و بعدش جوابش که پنجشنبه میاد و باید ببینیم چه مرگمونه!

به قول دوستی:
اگه بی شعور بازی در نمیاورد
الان بچه مون داشت روزه کله گنجشکی میگرفت...  :)

 

+ تاريخ سه شنبه 1393/04/17ساعت 11:20 به قلم سکوتِ خیس |